اشعار شهادت امام صادق(ع)

منوی سایت

لینک دوستان

اشعار شهادت امام صادق(ع)

بازدید: 314

مجموعه اشعار در عزای امام صادق (ع)

فرياد  يا زهرا

شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى

 

چنان پيچيده در ناى زمان فرياد يا زهرا

که داده خرمن هستى ما برباد يا زهرا

سرت بادا سلامت اى گل گلزار پيغمبر

که بلبل از غم گل از نفس افتاد يا زهرا

بهار ما مبدل بر عزا گرديد و فرزندت

شده مسموم زهر کينه از بيداد يا زهرا

به ياد پهلوى بشکسته و آن سينه مجروح

بسان نى چنان ناليد تا جان داد يا زهرا

در کاشانه اش از آتش بيداد مى سوزد

به جرم اينکه مي باشد تو را اولاد يا زهرا

سرو پاى برهنه نيمه شب مى برد آن جاني

پياده در بر آن جانى جلاد يا زهرا

ز درد بازوان خسته تو حضرت صادق

بياد تازيانه خوردنت افتاد يا زهرا

شرح  غم

شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

 

صبا بگو به فاطمه شرح غم زمانه ام

که خون زجور دشمنان شد دل غمگنانه ام

چنان که درب خانه ات سوخت در آتش ستم

آتش کينه شعله ور گشته به درب خانه ام

به جرم آنکه در جهان نور دو ديده توام

چشم به راه يورش خصم دنى شبانه ام

ابن ربيع خيره سر پياده و برهنه سر

نيمه سب بيرون کشد زخانه جابرانه ام

به مسلخ حکومتى مي بردم کشان کشان

کندى اگر کنم زند زکينه تازيانه ام

منصور تا که بيندم تيغ کشد به روى من

شرم و حيا نمى کند ز خالق يگانه ام

گهى به من تعراف شراب مى کند گهي

به احترام مى کشد دست به روى شانه ام

شاهد درد من بود رنگ ز رخ پريده ام

گواه سوز دل بود سرشک دانه دانه ام

داغ صادق

شاعر : سيد رضا مؤيد

 

داغ صادق شرر سينه ام افروخته کرد

جگرى سوخته ياد از جگر سوخته کرد

جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود

باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود

بر جگر آنکه ولايت به موالى همه داشت

محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت

آن امامى که لواى شرف افراخته بود

زهر منصور به جانش شرر انداخته بود

آه از آنروز که بگرفت زطاغوت زمان

آتش از چار طرف خانه او را به ميان

وندر خرمن آتش ولى رب جليل

راه مى رفته و ميگفت منم پور خليل

شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد

ياد آتش زدن خانه زهرا مى کرد

آنکه هم ظاهر رو هم باطن ما مى داند

با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند

روح دين بود ولى بى تب و بى تابش کردند

شمع کانون وفا بود که آبش مردند

چارمين قبله عشق است به دامان بقيع

رونق ديگر از او يافت گلستان بقيع

غصه و غم

شاعر : محمد موحديان (اميد)

 

بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را

عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را

بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته

مانم آيا با كه گويم اين غم جانكاه را؟

شد رئيس مذهب ما از جفا خونين جگر

اين مصيبت كرده دلخون مردم آگاه را

آن كه با خون جگر بر شيعيان هموار كرد

در خط سرخ ولايت تا قيامت راه را

زهر كين نوشيد امّا با عدو سازش نكرد

كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را

من كيستم ؟

شاعر : ژوليده اصفهانى

 

من كيستم حقيقت حق را خزانه ام

بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانه ام

بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم

فيض مدام فلسفه عارفانه ام

سبط نبى و پور على، نجل فاطمه

الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام

آئينه دار نهضت سرخ حسينى ام

چون عابدين به نخل عبادت جوانه ام

بحرالعلوم باب من است و سخا و جود

يك قطره اى بود ز يم بيكرانه ام

استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول

پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

با اين همه جلال در اين جوّ قيرگون

محصور كرده خصم ستم پيشه خانه ام

از يورش شبانه ابن الرّبيع پست

آيد به ناله سنگ ز سوز شبانه ام

لرزد به سان بيد تن اهل بيت من

تا مى كشد ز خانه برون وحشيانه ام

آن بى حيا سواره و من با تن ضعيف

پاى پياده در پى اسبش روانه ام

تندى كند كه تند برو در بر امير

كندى اگر كنم بزند تازيانه ام

آنان كه سوخته اند دَرِ خانه على

آتش زدند از ره كين درب خانه ام

مادر بيا

شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

 

مادر بيا که گيرد مرغ دلم بهانه

گيرد بهانه تو با ذکر عاشقانه

مادر بيا نظر کن کز باب خانه من

از فتنه زمانه آتش کشد زبانه

منصور بهر جلبم مأمور مي فرستد

کز بهر بردن من آيد زبام خانه

پاى پياده شبها دشمن به سوى مسلخ

از خانه ام کشاند با ضرب تازيانه

منصور بى مروت گردد چو روبرويم

شمشير بهر قتلم دارد به کف شبانه

گاهى کند تعارف بر من شراب و گاهي

خواهد ز من بخوانم اشعار عارفانه

با زهر کينه آخر آسوده شد دل من

از ضرب و شتم دشمن از کينه زمانه

از درگه خدايم اين است آرزويم

همسايه با تو باشم با قبر بى نشانه

داغ حضرت صادق (ع)

شاعر : محسن حافظى

 

لبالب شد ز خون دل اياغ حضرت صادق

دلم چون لاله مى سوزد ز داغ حضرت صادق

چو در خاك مدينه زائرش منزل كند از جان

به هرجا اشك مى گيرد سراغ حضرت صادق

در اين شب ها بود روشن مزار بى رواق او

كه باشد اشك مهدى چلچراغ حضرت صادق

خزان هرگز نمى گردد بهار دانش و بينش

از آن گل ها كه بشكفته به باغ حضرت صادق

معطر مى كند بوى دل آويزش فضاى جان

همان گل هاى علم باغ و راغ حضرت صادق

نشسته در عزا موسى بن جعفر با دلى سوزان

زند آتش به جانش سوز داغ حضرت صادق

ز شعر جانگدازت شعله خيزد " حافظى " زيرا

شد از خون جگر لبريز اياغ حضرت صادق

بنال اى دل

شاعر: حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابوري)

 

بنال اى دل که در ناى زمان فرياد را کشتند

بهين آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

اساتيد جهان بايد به سوک علم بنشينند

که در دانشگه هستى بزرگ استاد را کشتند

به جرم پاسدارى از حريم عترت وقرآن

رئيس مذهب و الگوي عدل و داد را کشتند

بجاى اشک و خون دل ببار اى آسمان زين غم

که نور ديدگان سيد امجاد را کشتند

دريغ و درد کز بيداد منصور ستمگر

به جرم ياري دين مظهر امدادا را کشتند

به جنّت مادرش زهرا پريشان کرده گيسو را

که بهر حفظ قرآن شافع ميعاد را کشتند

من ژوليده ميگويم زنسل ساقى کوثر

امام جانشين و پنجمين اولاد را کشتند

عزاى صادق آل پيمبرست

شاعر : على سهرابى تويسركانى (صفا)

 

زين ماتمى كه چشم ملايك ز خون، ترست

گويا عزاى صادق آل پيمبرست

يا رب چه روى داده، كزين سوگ جانگداز

خلقى پريش خاطر و دل ها پرآذرست

مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه

چون داغدار، حضرت موسى بن جعفرست

خون مى رود ز فرط غم از چشم شيعيان

زيرا كه قلب عالم امكان مكدَّرست

منصور، شاد گشت ز قتل خديو دين

امّا به خُلد، غمزده زهراى اطهرست

او گرچه كشت خسرو دين را ولى به دهر

نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

تن درنداد بر ستم و اين كلام نغز

بر پيروان حقّ و عدالت مقرّرست

آزادْمرد، تن به زبونى نمى دهد

مرگ از حيات در نظر مرد خوشترست

تنها نه اشكبار چشم " صفا " زين عزا بود

دل هاى شيعيان همه از غم مكدّرست

 

آبشار

گل کرد ردپای کسی که به یمن او

 

با یک گل شکفته زمستان، بهار شد

 

مردی رسید با سبد نور از بهشت

 

نوری که شهد و شربت و سیب و انار شد

 

پس برتن کویر و در انبوه تشنگان

 

شهدی چکاند و خاک کویر آبشار شد

 

از سیب و از انار به هر جاهلی خوراند

 

علمش شکفت و عالم دهر و دیار شد

 

بر سستی فلاسفه و هر چه که حکیم

 

دستی کشید و سستیشان استوار شد

 

در انجما جبر که نوری دمید، جبر

 

ذره ذره ذوب شد و اختیار شد

 

در دشت علم، هرچه غزال رمنده بود

 

با تیر آسمانی فکرش شکار شد.

 

مردی که چشمش آینه کائنات بود

 

چشمی که هر که دید، دلش بی قرار شد

 

اما چه حیف! دوره آیینه هم گذشت

 

چرخید چرخ و نوبت گرد و غبار شد

 

از دست روزگار به یک باره آینه

 

افتاد و وقت واقعه احتضار شد[1]

 

مهدی زارعی

 


این مطلب در تاریخ: پنجشنبه 30 مرداد 1393 ساعت: 18:30 منتشر شده است
نظرات()

نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

آمار سایت

افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
بازدید امروز بازدید امروز : 15
بازدید دیروز بازدید دیروز : 36
بازدید سال بازدید سال : 17,949
بازدید کلی بازدید کلی : 173,664

تاریخ امروز امروز : پنجشنبه 06 آذر 1399